غیر قابل چاپ !
بهانه هاي روزمرگي را گم كردم از اين جا بود كه نگاه جلا پيدا كرد . دست گرمي از ياد رفته را به خاطر آورد. گل باغچه سر به زير تر كمر راست كرد . و من بي تحمل لو رفتم براي اثبات تمايز زندگي كه مهر خوردم و لابد حق را كه مي گفتند گرفتني است گرفتم ولي حالا ديگر چه را كم دارم براي روزهاي رسوايي .اين جا كه همه چيز مي سوزد چرا من بي خانمان درد سوختن هم ندارم . سنفوني آزادي هم كه ديگر به نا شنوايي من اثر نمي كند چه حسرتي داشتم روزي براي امروز و حالا چه بغضي براي ديروز. لبخند داشتم و اين شايد فريب كوچكي بود براي تو كه نگاهت ذوق مي گرفت از شمارش بعد خجالت .حرف كه مي زدم صدايم بغض داشت و گمانت بر گيرايي صدا و نگاهم كه سرد تر مي كرد روي رابطه را ولي باورت نجابت هميشگي. اكنون كه خوش مي شوم تنها از تجسم زنده بودن , شانه هايت را دريغم مي كني تا بدانم كه ما چقدر بهم نزديك بوده ايم !
| Design By : Night Skin |

